تبلیغات
عطر یخ

جمله مورد نظر شما

سرود گل
پنجشنبه 25 مهر 1387

 

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو به گل به سبزه درود
به شکوفه به صبحدم به نسیم
به بهاری که میرسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دلهایمان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار
گر به سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود
سالها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه دیگر دریچه ای نگشود
مهر دیگر تبسمی ننمود
اهرمن میگذشت و هر قدمش
نیز به هول و مرگ و وحشت بود
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیر های خون آلود
اژدها میگذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود
وز نفس های تند زهرآگین
باد همرنگ شعله برمیخاست
دود بر روی دود می افزود
هرگز از یاد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود
اشک در چشم برگها نگذاشت
 مرگ نیلوفران ساحل رود
دشمنی کرد با جهان پیوند
دوستی گفت با زمین بدرود
شاید ای خستگان وحشت دشت
 شاید ای ماندگان ظلمت شب
در بهاری که میرسد از راه
گل خورشید آرزوهامان
سر زد از لای ابرهای حسود
شاید کنون کبوتران امید
بال در بال آمدند فرود
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو به گل به سبزه درود



[ پنجشنبه 25 مهر 1387 - 04:42 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 25 مهر 1387 - 04:49 ب.ظ]
[ پیام ()|| نسترن ] [] [+]
رزم رستم با هری پاتر
شنبه 4 خرداد 1387

رزم رستم و هری پاتر
هری پاتر و یل سیستان


كنون رزم پاتر و رستم بگوش دگرها شنیدی خوب این هم به روش


دیدن هری پاتر رستم را:

رستم از یازده نبرد خونین باز می گردد...افراسیابان و سهراب و اكوان دیو و اسفندیار را نگون ساخته است. لیك اكنون بسی الاف است و طفلك بر سر كوچه نشستی و با رخش هی می رود تا دور برگردان و بر می گردد...

به رستم می گویند هری پاتر امده و اورا به نبرد دعوت كرده...رستم كه دلش لك زده برای یك جنگ حسابی،راهی می شود...


میدان نبرد-خارجی-روز

هری با قدم های محكم رسید صدای هری را چو رستم شنید
پرید رستم از زین رخش خودش هری هم پیاده شد از آذرخش

نگه در نگه....دشت خاموش و خف جهانی فرو رفته كلا تو كف
همه مات و مبهوت این ماجرا كه رستم چه خواهد كند بچه را؟

رستم تك و تنها بود و ایرانیان محل رخش هم به او نگذاشته بودند. عوضش سپاه پاتریان تا دلت بخواهد مملو بود از هوادار و چیرلیدر و خرده ساحر.

سپاه دلیران كه زاغارت بود ولی تیم پاتر ز هاگوارت بود
رون و هرمیون ...چو و شخص مدیر كه اسمش فراموش كردم حقیر!

رجز خوانی دو پهلوان:


هری گفت رستم تویی نره غول؟ بیاموزمت فن رزم از اصول
شنیده بدم هیكلت خوشگل است نبرد و ستیزه تورا مشكل است

ولی رستم آن قد كه می دید بود سرش تا كمربند هاگرید بود
بدو گفت رستم برو بچه جون برو آمریكا درستون رو بخون
سوالی مرا آمده ای پسر ندارد سر دسته جاروت خطر؟

من انم كه ایران به دست من است ز چین تا دبی جمله پست من است
منم رستم زال دستان منم جوان مرد و شیر دلیران منم
گرت من كنم فوت بادت برد دگر لرد ولدمورت یادت رود...
هری چون شنید اسم اسمش نبر عجب كرد احساس رعب و خطر

چشمانش را تنگ كرد كمی عقب رفت...رستم هم رفت عقب...دشت و دشستان مهیاست تا نبردی خونین را شاهد باشد...هری از سویی گمان می برد رستم از عمال تروریست ولدمورت است....و رستم هم هری را یك آمریكایی می داند كه آمده ایران تا بچه ها را اغفال كند...تازه با آمدن او هیچ كس دیگر شاهنامه نمی خرد و همه در كف هری پاترند..پس چه دلیلی بهتر از این برای آغازیدن جنگی یكپارچه خون خین

جهان پیش آن دو... تیریپ خسته است هری روی جاروش بنشسته است

هری می كند چوب خود را تمیز و چوبش زند هی جرقه یه ریز

كمانش بیاورد رستم برون هری هم پنیرو نوتلا و نون
خودش را كند تقویت مرد یل مبادا كند ضعف و گردد خجل

رستم خود را پهلوان می دید كه سرتاسر پهنه ی دنیا در چنگ او بود روزی....ترسی است عظیم از نبرد با جقله بچه ی سرزمین تازه كشف شده ی ایادی استكبار....آیا باید با آنها در افتد...یا برگردد پیش تهمینه ؟ مرز بین عشق و عقل كه می گویند این است ها....


دو یل وارد گود میدان شدند جماعت دگر بار حیران شدند
همه ناخن رعب خود می جوند مبادا بیابد یكیشان گزند

جنگ در می گیرد....زمین و زمان سیاه می شود....رستم هی فن به كار می گیرد...رجز خوانی در نبرد هم ادامه دارد...سپاهیان خموشند و اسب ها شیهه می كشند....داستانی است كه بیا و ببین...نویسنده این سطور وقت ندارد كه شعر همه ی اینها را بنویسد.....خلاصه عجب جنگی است ها....


و رستم كمان چاره ی كار دید و فورا ز رخشش به پایین پرید

رستم تیر را در سوفار كمان بنهاد....

بر اوراست چپ كرد و چپ كرد راست هری زل زده بود به اون عین ماست

رستم با خود می گوید چرا این بچه نمی ترسد....نكند این هم پسر ماست و خبر نداریم....اگر ملت اینجا نایستاده بودند از او می خواستم كه لباس از تن بیرون كند مبادا یك جاییش نشانی بسته باشند به نماد پوری ما...
رستم با خود فكر می كند...در تردید است...اگر اورا بكشد ممكن است یك بار دیگر فرزند كشی تكرار شود و پهلوانی اش زیر سوال برود...و اگر دست از او بكشد هم می گویند ترسیده و هم اینكه تهمینه دهانش را آسفالت خواهد نمودی بس كه هی این ور و ان ور توله پس انداختندی...

رستم تصمیمش را می گیردو چشم هری نشانه اوست.

هری و بلر هر دو در خاك به جهان پاك از این هردو ناپاك به...


خلاصه كمان را به آخر كشید به جز چشم پاتر كه چیزی ندید...

دشت یكپارچه سكوت می شود....خروش از كمان برمیخیزد....و رستم می رود كه كار را تمام كند....

چو زه را رها كرد سردار طوس.... هری گفت:"سان‌دیس‌سیریش‌سیم‌س یوس! "


دشت ساكت شد. گوی گرد مرگ پاشیدند بر آن عرصه های و هو....رستم در جا خشك شد و آوردندش كنار میدان فردوسی تا سر حوصله نصبش كنند كنار صاحبش. هری در كمال ناباوری سه امتیاز این نبرد را هم گرفت و از گروه خود صعود كرد...
و مردمان ایران و توران و زابلستان و كابلستان همچنان در كف اند. كه رستم ان همه رشادت و فن به كار بست.و هری با یك ورد ساده اینچنین یل سیستان را از پای در اورد...

به هر حال تورانیان نامه نوشتند و بمب گوگلی ساختند و بهر غرامت خانم جی-كی رولینگ را درخواست كردند. هرچند دو ماه بعد كلا همه چیز یادشان رفت.

شنو پند من چلچراغی كنون  كمی هم ز تاریخ ایران بخون
نگویم هری بد سرشت است و دون ولی رستمم دل داره ای جوون
برو كار می كن مگو چیست كار؟ به تاریخ ایران بكن افتخار
نه كه هی دم از زال و رستم زنی ز جمشید و كوروش گهی دم زنی
بكن توشه راه خود افتخار كه مردی به علم است و به پشتكار


[ شنبه 4 خرداد 1387 - 09:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : جمعه 26 مهر 1387 - 05:52 ب.ظ]
[ پیام ()|| نسترن ] [عمومی , ] [+]
پنجشنبه 1 آذر 1386
عجیب ترین و شگفت آورترین مرگها در طول تاریخ: 

۱آرنولد بنت) :
داستان نویس انگلیسی(۱۸۶۷،۱۹۳۱) وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!
۲) آگاتوکلس:
(خودکامه سراکیوز ۳۶۱، ۲۸۹ ق.م) در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.
۳) آلن پینکرتون:
(موسس آژانس کارآگاهی آمریکا ۱۸۱۹، ۱۸۸۴) هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.
۴) آیزادورا دانکن:
(رقاص آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۲۷) هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.
۵) اسکندر مقدونی:
(پادشاه مقدونی ۳۵۶ ،۳۲۳ ق.م) به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.

۶) الکساندر:
(پادشاه یونان ۸۹۳،۱ ۱۹۲۰) یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.
۷) تامس آت وی:
(نمایشنامه نویس انگلیسی ۱۶۵۲، ۱۶۸۵) مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!
۸) تامس می:
(مورخ انگلیسی ۵۹۵،۱ ۱۶۵۰) بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.
۹) جان وینسون:
(ماجرا جوی بریتانیا ۱۵۵۷، ۱۶۲۹) وی در ۷۲ سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.
۱۰) جروم ناپلئون بناپارت:
(آخرین بناپارت آمریکایی ۱۸۷۸، ۱۹۴۵) در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت.

۱۱) جورج دوک کلارنس:
(انگلیسی ۱۴۴۹،۱۴۷۸) به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد.
۱۲) جیمز داگلاس ارل مورتون:
(۱۵۲۵،۱۵۸۱) بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.
۱۳) رودولفونی یرو:
(ژنرال مکزیکی ۱۸۸۰، ۱۹۱۷) اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
۱۴) زئوکسیس:
(نقاش یونان قرن پنجم ق.م) به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد!
۱۵) ژراردونرال:
(نویسنده فرانسوی ۱۸۰۸ ،۱۸۵۵) با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد.

۱۶) فرانسیس بیکن:
(۱۵۶۱،۱۶۲۶) براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت.
۱۷) فالک فیتز وارن چهارم:
(بارون انگلیسی ۱۲۳۰، ۱۲۶۴) در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد.
۱۸) کلادیوس اول:
(امپراتور روم ۵۴ ب م. ۱۰ ق.م) با یک پر آغشته به سم خفه شد.
۱۹) کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ۱۸۶۰، ۱۸۹۵)
این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت
.

۲۰) گریگوری یفیموویچ راسپوتین:
(۱۸۷۱،۱۹۱۶) وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند.
۲۱) لایونل جانسن:
(شاعر انگلیسی ۱۸۶۷ ،۱۹۰۲) از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت.
۲۲) لنگی کالیر:
(کلکسیونر آمریکایی ۱۸۸۶،۱۹۴۷) در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود.
۲۳) مارکوس لیسینیوس کراسوس:
(سیاستمدار رومی ۱۱۵، ۵۳ ق.م) این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت.
۲۴) هنری اول:
(پادشاه انگلیسی ۱۰۶۸،۱۱۳۵)در  اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد.
۲۵) یوسف اشماعیلو:
(کشتی گیر ترک) بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند



[ پنجشنبه 1 آذر 1386 - 04:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| نسترن ] [عمومی , ] [+]
یکشنبه 27 آبان 1386

                                                 

ای ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی كه در دل فضاست
این دیار وحشتی كه در فضا رهاست
این سرای ظلمتی كه آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفینه ای كه می رود به سوی ماه
از مسافری كه میرسد ز گرد را ه
از زمین فتنه گر حذر كنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای كه پیش دیده منی
باورت نمیشود كه در زمین
هركجا به هر كه میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شكفته است
آنكه با تو میزند صلای مهر
جز به فكر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
های های گریه شبانه است
ای ستاره باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شكسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاك غم سپرده است
ای ستاره باورت نمیشود
ابرهای روشنی كه چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های كهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شكنجه های دردناك
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم كودكان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی كه از جهان جداست
در جهنمی كه پیش دیده خداست
از لهیب كوره ها و كوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای كه دست من به دامنت نمی رسد
اشك من به دامن تو میچكد
با نسیم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
بر گلو شكسته میشود



[ یکشنبه 27 آبان 1386 - 07:11 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| نسترن ] [عمومی , ] [+]
اخرین جرعه ی این جام
یکشنبه 18 شهریور 1386

همه میپرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم اب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی ان ابر سپید؛

روی این ابی ارام بلند؛

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام که تو چندین ساعت

 مات ومبهوت به ان می نگری؟

-نه به ابر

نه به اب

نه به برگ

نه به این ابی ارام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را  هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

                       می بینم

          من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

ایننک این من که به پای تو در افتا دم باز

ریسمانی کن از ان موی دراز

توبگیر؛

 تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را ؛تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.



[ یکشنبه 18 شهریور 1386 - 06:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : یکشنبه 25 شهریور 1386 - 04:09 ق.ظ]
[ پیام ()|| نسترن ] [عمومی , ] [+]